تبليغاتX
زرین قلم
زرین قلم خبرنگار سرویس فرهنگی و هنری

زینب رازدشت
هنر زاده اندیشه هاست
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون ر سیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

امروز شنبه بيست و هفتم مردادماه من و همكارعكاسم را به همايش چهارمين مجمع عمومي و مجمع جهاني اهل بيت (ع) كه در سالن اجلاس سران كشور برگزار شده بود، دعوت كرده بودن.

ساعت حول و حوش 30/8 بود كه وارد حياط اجلاس شديم. انقدر بي برنامگي تو كارشون بود كه حد نداشت. جاموندن كارت خبرنگارا تو مجمع يك طرف، جاموندن كارت ميهمان هم از طرف ديگه مايه آبروزيه برنامه بود.

حالا بگذريم. ادامه رو بچسب.

                                        عكس توسط مهدي كاوه اي گرفته شده است

با هزار بدبختي و ترفند خبرنگاري وارد اجلاس شديم.

برنامه طبق معمول با 45 دقيقه تأخير شروع شد.

 به هرحال رييس جمهور ديگه كار داره زندگي داره نمي تونه كه سرموقع بياد.

 حالا شما زياد خودتون رو ناراحت نكنيد. اتفاقه ديگه افتاده حالا مثلا با سي دقيقه تأخير آسمون به زمين مي ياد؟

داشتم مي گفتم. ساعت 45/8 بود. سالن خيلي شلوغ شده بود، اينهو مث هيأت عزاداري. نمي دونم اين همه جمعيت از كجا اومده بودن.

 سالن انقدر شلوغ بود كه خانم هاي ستاد اجلاس، ايروني ها رو از صندلي هاشون بلند كرده و به بيرون از سالن هدايت مي كردن . حالا بهونشون چي بود اين كه اين مهموناي خارجكي نياز به مترجم دارن و بايد پايين بشينن.

 از اين قضيه خيلي ناراحت شدم اگه مهمونتون زياد بود، كم دعوت مي كرديد اگه كمه پس اين چه وضعيته كه راه انداختيد. تو اين فكر و خيال ها بودم كه يكدفعه خانم چادري گل منگولي هيكلي و با قد دو متر رو ديدم كه به طرف من اومد و می خواست منو از جام بلند کنه.

منم كه كوچولو موچولو در برابر اين خانم بودم. اینهو فيل  و مورچه. البته مورچه من بودما. اما مگه من كم مي يارم.

 منم كه خيلي بهم برخورده بود باهاش برخورد شديدي كردم. البته دست به يقه نشديما نه من دخترخوبي هستم، دعوامون باكلاس بود. اون گفت و منم جوابشو دادم . تا دلم خواست از شون انتقاد كردم.

خانم چادريه گل منگولي هم كه ديد نمي تونه حريف من کوچولو بشه يك چشم نازكي به من كرد و ميدونو خالي كرد.

بالاخره برنامه شروع شد اما چه برنامه اي، چه آشي چه كشكي. يه سري آدما رو به عنوان دكور برداشتن اوردن اونجا كه مثلا نشست اسلاميه.

حالا شما زياد جدي نگيريد.

اول بسم الله دبير مجمع اهل بيت(ع) كه مثلا داشت خلاصه گزارش مي داد 50 دقيقه پشت تريبون نطق مي كرد. چند بار بهش نامه دادن كه آقاي محمد حسن اختري بسه ديگه بيا پايين رييس جمهور كار داره زندگي داره. مگه ميومد پايين. هي داشت نطق مي كرد. آخرهم واسه اين كه ضايع نشه گفت آقاي رييس جمهور از من تقاضا كردن كه گزارش عملكرد را كامل بازگو كنم.

قربون رييس جمهور برم كه همون جا با تكون دادن شونه هاش ضايش كرد و با تمسخر به اطرافيانش گفت كه من اين حرف رو نزدم.

جالبه كه بدونيد وقتي احمدي نژاد درادامه صحبت هاي دبيرمجمع رفت بالا حرف بزنه گفتش كه سعي مي كنم صحبت هام به 50 دقيقه نرسه.

حالا شما قضاوت كنيد؟

بگذريم.....

به وقت ناهار رسيديم. تو بحث ناهار، اولش باكلاس بود، يعني همه سيني به دست وارد مي شدن غذاي دلخواهيشون رو انتخاب مي كردن. اما خيلي جالبه كه بدونيد وقتي ما داخل سالن پذيرايي شديم به ما گفتن سيني كم اومد براي اين كه جلوي مهيماناي خارجكي ضايع نشيم سيني هاتون را پس بديد ما هم مث ننه مرده ها كه غذامون تو گلومون مونده بود سيني رو پس داديم.

حالا ديديد گفتم چه برنامه اي چه آشي چه كشكي.

شما قضاوت كنيد....  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:40  توسط زینب رازدشت  | 

آقا این روزها یه سری شایعات و خبرهای داغ از مجری توانمند «کوله پشتی»  تو فضای رسانه ها و مردمی  پیچیده شده اما تا چه اندازه به این شایعات اطمینان داریم و باورشون می کنیم.

از یه طرف می گن فرزاد حسنی تصادف کرده و تو بیمارستان بستریه. از یه طرف می گن ازدواج کرده و رفته ماه عسل از طرفی هم می گن این مجری توانمند ممنوع التصویر شده!

شما بگین کدومشو باور کنیم.

فرزاد حسنی  تو رادیو داره فعالیت می کنه، تو جام جم هم تو شبکه برون مرزی اجرای یه برنامه موفق رو به عهده داره پس فکر می کنم بی انصافیه که این شایعات رو پشتش دربیاریم!

من می گم بی انصاف نباشیم چرا باید سعی کنیم مجری ای  که سال ها باهاش زندگی کردیم و از برنامش لذت بردیم حالا بشینیمو پشت سرش حرف های صدمن یه غازبگیم!

به نظرتون آخه این انصافه؟!

 

 

من همیشه این جمله رو تو ذهنم به یاد دارم که وقتی آدما موفق می شن دشمناشون هم زیاد می شه دقیقا فرزاد حسنی که من همیشه ازش به عنوان یه مجری توانمند یاد می کنم نمونه بارز همین قضیه اس.

ختم کلام این که؛ نباید یه آدم موفق رو به خاطر یه سوء تفاهم از بازی روزگار حذفش کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط زینب رازدشت  | 

 

سلام. امروز صبح براي نشستي در سازمان راهنمايي و رانندگي دعوت شده بودم. نشست قرار بود ساعته 10 شروع بشه اما با يك ساعت تأخير شروع شد. البته تعجبي نداشت همه نشست هاي مطبوعاتي با اين ميزان تأخير شروع مي شن.

بلاخره ساعت 11 شد و سردار رويانيان تشريف فرما شدند.

ابتداي امر سردار شانه زيبا و آبي رنگش را از جيب مباركش درآورد و موها و محاسن زيباشو  شونه كرد و بعد شروع به صحبت كرد.

خوب بالاخره تميزي گفتن. مرتبي گفتن.

حالا بده يك مسوول موهاشو قبل از سخنراني مرتب كنه. نه شما بگين. بده؟

از هر دري صحبت كرد حتي به خبرنگارا گفت كه هر سوالي كه  دوست داريد و  حتي در حوزه من هم نباشه بپرسيد و من پاسخگو هستم!!!

چه اشكالي داره. آدم فعال و منطقيه. دوست داره تو هر زمينه اي پاسخگو باشه.

بالاخره جلسه همچنان ادامه داشت. آقاي شمس از خبرنگاران مجله خانواده سبز هم در جلسه بودش. ايشون علاوه بر تهيه خبر بخش آمار و ارقام و حساب و كتاب سردار رو  برعهده داشتن. به طور مثال سردار مي گفت ۱۰ درصد اين ميزان چقدر مي شه اين آقاي شمس هوش رياضيات، هم به سردار در حساب و كتاب كمك مي كرد.

ساعتي گذشت و داشتيم به لحظات آخر نزديك مي شديم كه باز يكي از خبرنگاران خطه شمال كشور ، استان مازندران سردار را سؤال پيچ كرد سردار هم به قدري عصباني شده بود كه برگشت به اون خبرنگار گفت تو هم مازندراني منم مازندراني خودمونم مي دونيم كه اين مازندراني ها يه جورايي كم دارن.

خندم گرفت يعني سردار هم يه جورايي كم داره!

 

با خودم گفتم نه استغفرالله اين حرفا چيه. سردار خيلي هم آدم زرنگ و فعاليه.

بلاخره سردار صحبت كرد و آخر سر هم بيچاره گرسنش شد حقم داره يك ساعت تأخير كرده بود و حالا دو ساعت هم حرف زده حتما سه ساعت هم بايد به كارت هاي سوخت برسه. ديگه بنده خدا چي كار كنه؟ 

 

سردار از اون شيريني هاي خوشمزه روي ميز خورد و در حين خوردن يادش افتاد كه بايد به خبرنگارا هم تعارف كنه.

البته تعارف كرد اما زشت بود ديگه چطور مي شه يك تيكه شيريني رو بين ۳۰ تا خبرنگار خودشيرين تقسيم كنن؟ 

بالاخره آخر جلسه سردار انگشت سبابش رو بالا برد و از همه خبرنگارا خواست كه محترمانه وزارت راه را بكوبن.

خبرنگاراي خودشيرين هم به خاطر ۴ ليتر بنزين اضافه هم گفتن چشم آقاي سردار چشم ما محترمانه وزارت راه را مي كوبيم.

جلسه تموم شد. به همين سادگي.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:4  توسط زینب رازدشت  |