
باران به پنجره مي خورد و صداي برخورد باران به شيشه، بهار كه سخت مشغول نقاشي است به خود مي آورد. دانه هاي تسبيح در دستم مي لغزد و چشمانم به چشمان زيبايش خيره مانده است. به پنجره نگاه مي كند و سرش را رو به من بر مي گرداند. مداد قرمز از دستش مي افتد. مداد را برمي دارم با شادي به سويم مي آيد. بوسه اي شيرين بر لبانش مي زنم و مداد را تقديمش مي كنم. موهايش را نوازش مي كنم و در ميان آبشار موهايش چنگ مي زنم. وقتي دستانم موهايش را لمس مي كند گويي حيات دوباره مي گيرم. قلبم تند مي زند. به چشمانش خيره مي شوم. آه كه چقدر دوستش دارم. لبخند نمكيني گوشه لبش مي نشيند. مداد را مي گيرد و دوباره سرگرم نقاشي مي شود. باران همچنان مي بارد و من دانه هاي تسبيح را يكي يكي رد مي كنم و به ياد آن شب باراني مي افتم: آن شب چشمان من هم باراني بود و جز صداي باران، خس خس دستگاه اكسيژن بهار كه روي تختش دراز كشيده بود و صداي تق و توق قاشق و چنگال من و مادر كه با بي ميلي فقط با غذا بازي مي كرديم سكوت شب را مي شكست. بغض عجيبي گلويم را مي فشرد كه مانع از فرو دادن لقمه اي مي شد كه گاهي در دهان مي گذاشتم. سعي مي كردم با آب لقمه را فرو دهم. صداي خس خس دستگاه اكسيژن شدت گرفت، قاشق از دستم افتاد و سراسيمه به سوي تخت بهار شتافتم. دستگاه را تنظيم كردم و چشمان بي فروغ بهار را نگاه كردم. مادر در چهارچوب در با چشماني نگران ما را نگاه مي كرد. زنگ تلفن سكوت تلخ ميانمان را شكست. مادر كه به دنبال فرصتي بود تا آن فضاي غمناك را ترك كند به سوي تلفن دويد و من به صورت رنگ پريده خواهرم مي نگريستم و صورت تبدارش را لمس كردم و بوسيدم.
بغضم تركيد: آخه به كدوم گناه بايد بهارم از من گرفته بشه. به كدوم گناه؟ سرم را كنار بهار گذاشتم و هق هق زدم زير گريه كه صداي مادر مرا به خود آورد: مينا.... مينا. سرم را بلند كردم و به مادر كه از شدت شعف نفس نفس مي زد نگاه كردم. تصوير مادر در آينه اشك چشمانم تيره و تار بود، لكنت گرفته بود. با چشمان منتظر به لبانش نگاه كردم. آب دهنش را قورت داد تا گلويش را كه خشك شده بود تازه كند. آنگاه گفت: بلاخره يكي پيدا شد....مينا يكي پيدا شده تا ريه اش رو به بهار بده. همين فردا عمل پيوند رو انجام مي دن. خداي من بهار من زنده مي مونه و بعد اشك شوق بود كه از چشمانش جاري مي شد. من گيج و گنگ بودم. تصور مي كردم موقع گريه كردن خوابم برده و اين روياي شيرين را نظاره گرم. اما وقتي اشك غم جايش را به اشك شوق داد باورم شد كه خدا مهربان ترين مهربان هاست.
قشنگه؟ صدا بهار مرا به خود مي آورد. نگاهش مي كنم باز مي پرسد: نقاشيم قشنگه؟ به صحنه اي كه جلويم گذاشته نگاه مي كنم، روي صفحه تصوير مردي است كه ريه اش را به دختر كوچكي هديه مي دهد، لبخند مي زنم و بر سرش بوسه مي زنم.
كنارم مي نشيند نگاهي به تسبيح مي كند و مي گويد: برا كي دعا مي كني؟
با لبخند پاسخ مي دهم: براي اوني كه ريه اش را به تو داده.
اون الان كجاست؟ به رنگين كماني كه پشت پنجره بر روي آسمان نقش بسته نگاه مي كنم و درحالي كه دستانم نبضش را كه آرام و پيوسته مي زند حس مي كند مي گويم: بهشت
................................
چه بسيار بيماراني كه چشم به راه بزرگواري هاي هموطنان بخشنده خود هستند تا بار ديگر تندرستي خود را بازيابند و خانواده هايشان را شاد كنند.
براي اطلاع رساني بيشتر، نشاني الكترونيكي www.iran-ehda.com را در پايگاه هاي اطلاع رساني خود معرفي نماييد.

آن روز، روز عجيبي بود. شب كابوس بدي ديده بودم و براي اينكه بتوانم در روز آرامشي به سر ببرم سعي كردم به آن كابوس فكر نكنم.
ظهر همان روز طبق معمول هميشگي با استاد كامبيز نوروزي براي درس حقوق مطبوعات كلاس داشتم. هر بار به دليل تقارن كار با درس دير به كلاس مي رسيدم و استاد در هر بار چهره اي درهم كرده و تكه كلام هميشگي اش را تكرار مي كرد ''چاره اي ندارم برو بشين'' و من هم همچون دختر پرروهايي و انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده با اعتماد به نفس كامل وارد كلاس مي شدم و در سرجاي هميشگي ام كه ساراي عزيز هم دانشكده اي ام در رديف اول گوشه سمت راست كلاس برايم صندلي نگه مي داشت، مي نشستم.
اين واحد درسي را خيلي دوست داشتم چرا كه در آن به حقوق خبرنگاران اشاره شده است و استاد در اين ساعت درسي سعي مي كرد ما را نسبت به حقوق مان آشنا كند.
آن روز استاد هم حال خوبي نداشت و آن آرامش هميشگي در كلاس حاكم نبود. برخي از دانشجويان پچ پچ هايي باهم داشتند و من چون دير به كلاس رسيده بودم از همه جا بي خبر نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است.
تلفن همراهم كه بعد از اينترنت يكي از بهترين دوستان مدرنم به شمار مي روند را هم خاموش كرده بودم.
هنوز 45 دقيقه اي از شروع كلاس نگذشته بود كه استاد با رنگ و روي زرد و گلويي بغض كرده گفت كه هواپيماي c-130 سقوط كرده است.
در ابتدا متوجه صحبت هاي استاد نشدم و با خود گفتم سقوط هواپيما چه ربطي به كلاس درس دارد.
استاد در ادامه گفت: متأسفانه در اين هواپيما عده اي از خبرنگاران و عكاسان حضور داشتند كه قرار بود براي پوشش خبري يك مانورنظامي عازم شوند و البته هنوز تعداد مجروحين مشخص نيست.
نمي دانم آن زمان را برايتان چگونه تصور كنم همه دانشجويان اعم از دختر و پسر هق هق زدند زير گريه البته به جز من.
چطور مي توانستم باور كنم كه چنين اتفاقي افتاده است مگر مي شد عكاسان و خبرنگاران در يك هواپيماي....
هر آن چه كه اتفاق افتاده بود حقيقت داشت سانحه سقوط هواپيماي c-130 دردآورترين خبري بود كه شنيده بودم.
رسول كاظم نژاد يكي از شهيدان آن سانحه بود كسي كه من را با دنياي خبر آشنا كرد و توانستم به واسطه آن مرحوم اولين كار خبري را در يكي از رسمي ترين و معتبرترين روزنامه كشور آغاز كنم.
هيچ زماني حرف نگاركاظم نژاد دختر ارشد رسول كاظم نژاد را فراموش نمي كنم كه مي گفت پدرم پس از مرگش براي همه عزيز شد اين چه فايده اي مي تواند داشته باشد و به هيچ قيمتي نمي ارزد.
متأسفانه در كشورما هيچ ارزشي براي خبرنگاران و بيشتر از آن براي عكاسان قائل نمي شوند چرا كه اگر غير اين بود هيچ گاه خبرنگاران و عكاسان را با اين هواپيما به مقصد رهسپار نمي كردند.
حتي مسوولان ما براي عنوان دادن شهيد به اين سانحه ديدگان مشكل داشتند مگر عنوان شهيد به چه كساني اطلاق مي شود؟!
براي تك تك اين مسوولان فرهنگي در كشور متأسفم كه هنوز با خود درگير هستند چه برسد به روزي كه براي فرهنگ اين كشور چاره اي بينديشند.
فكر مي كنم مسوولان بايد به جاي حل مسائل فرهنگي كشور به فكرارتقاي فرهنگ شخصي خود باشند كه اگر فرهنگ خود را ارتقا ببخشند هنرمندان ما ديگر چه مشكلي خواهند داشت.
در پايان 15 آذر دومين سالگرد سانحه سقوط هواپيماي c-130 را به تمامي خانواده هاي شهداء، سانحه ديده و اصحاب رسانه تسليت عرض مي كنم و در همين جا براي نگار عزيزم از خداومند منان صبر مضاعف خواهانم.

جمعي از خبرنگاران داخلي و خارجي براي ميثاق با شهداي خبرنگار سانحه هوايي هواپيماي c-130 ، روز پنج شنبه 15 آذر از حوزه هنري به سوي بهشت زهرا رهسپار ميشوند. در اين مراسم رسول اولياءزاده ، مدير خانه عكاسان ايران و جمعي از عكاسان و خبرنگاران خبري براي غبارروبي مزار شهداي رسانه به سوي قطعه 50 بهشت زهرا مي روند.
شايان ذكر است وسيله اياب و ذهاب براي خبرنگاران و اصحاب رسانه، ساعت 9 صبح از خيابان حافظ تقاطع خيابان سميه ، مقابل حوزه هنري مهيا است.

عشق و علاقه به كار دو ويژگي است كه در تك تك اعضاي گروه «چارخونه» ديده مي شود و رضايت مردم بزرگترين دستمزد براي آنها به شمار مي رود.
سريال نود شبي «چارخونه» به تهيه كنندگي محسن چگيني و سروش صحت هر شب با توجه به مطرح كردن مشكلات جامعه در قالب طنز جايي در ميان مردم بازكرده است.اين مجموعه تلويزيوني همزمان با تصويربرداري و تدوين درحال پخش است كه اغلب اينگونه از سريال هاي روز پخش از سختي هاي بسياري برخوردار است و تنها عشق و علاقه به كار و مردم مي تواند تا حدودي از سختي هاي كار بكاهد.

بعد از مدت ها كاركردن تصميم گرفتم چند ساعتي رو به خود اختصاص بدهم، به همين دليل بعد از تعطيل شدن از كار براي چند ساعت تلفن همراهم رو قطع كردم و به سينما رفتم.
عنوان فيلم به هيچ عنوان برايم مهم نبود و فقط مي خواستم چند ساعتي را با خودم تنها باشم و يا به قول روانشناس ها به خود و زندگي شخصي ام بيشتر بها بدهم.
فيلم «توفيق اجباري» را بطور شانسي انتخاب كردم كه البته بد هم نبود و توانستم چند ساعتي را خوش بگذرانم.
در اين فيلم به نوعي كارگردان سعي كرده بود زندگي شخصي محمدرضا گلزار رو به تصوير بكشد.
فيلم از آنجايي شروع مي شود كه محمدرضا گلزار درحال ايفاي نقش بود و بعد از چند دقيقه با گفتن كات از سوي كارگردان فيلم با حكم طلاق و غصب ماشين توسط همسرش روبرو مي شود.
درادامه داستان باران كوثري كه نقش همسر گلزار را ايفا مي كند عاشق همسرش است اما به دليل شهرت همسرش به عنوان سوپراستار و حسادت هاي زنانه از او طلاق مي گيرد و حتي پس از طلاق رفت و آمدهاي همسرش را پيگيري مي كند كه در اين ميان به دليل سوءتفاهم هايي به همسر خود شك مي كند و.....
معتقدم مشكلاتي كه در اين فيلم مطرح شده بود، تنها به سوپراستارها معطوف نمي شود بلكه بسياري از زن ها به دليل حسادت هاي زنانه به همسر خود شك مي كنند و با دست هاي خود زندگي شان را نابود مي كنند.
البته سوپراستارها به دليل شهرت بيش از مردم عادي با اين مشكلات دست و پنجه نرم مي كنند اما معتقدم زنان ما بايد كمي منطقي تر به اين قضيه نگاه كنند چرا كه بايد به انتخاب خود احترام بگذارند و براي چند دقيقه هم كه شده به اين فكر كنند كه اگر من اين شخص را انتخاب كردم پس به او اعتماد دارم و چون اعتماد دارم هيچ زماني به انتخابم شك نمي كنم.
به نظرم نگاه محمد حسين لطيفي به فيلم قابل تحسين است و بايد به او تبريك گفت كه چنين مسأله اي را مطرح كرده است.
البته در بخش هايي از فيلم، محمدحسين لطيفي يك طرفه به قاضي رفته و بايد ديگر مسائلي كه زنان سوپراستار ما با آن مواجه هستند را هم مطرح مي كرد.
به عنوان مثال هديه تهراني، شيلا خداداد و... كه چه حرف و حديث هايي پشت سرآن ها زده مي شود و اگر لطيفي اين گونه از مسائل مربوط به زنان سوپراستار را هم مطرح مي كرد فيلم بسيار جذاب مي شد.

يادم مي ياد در مصاحبه اي از احمد نجفي شنيدم كه مي گفت يه زماني عادت داشتم هرموقع گرسنم مي شد نون و پنيرم رو از كيفم برمي داشتم و گوشه اي مي نشستم و نون و پنير مي خوردم و الان حسرت اون نون وپنيره تو دلم مونده چون اگه اين كار رو كنم مطبوعات مي نويسند احمد نجفي در فقر به سر مي برد.
در بخش هايي از فيلم نشان داده مي شود كه حتي گلزار براي دقايقي كه مي خواهد در خانه خود و در آرامش شام بخورد، درب خانه اش بارها زنگ مي خورد و هواداران و طرفدارانش مزاحمت ايجاد مي كنند.
ويا در بخش هاي ديگري از فيلم مشاهده مي كنيم كه گلزار حتي براي رفتن به سفارت ده ها نفر دور او را گرفته و از او امضا مي گيرند.
و اما پايان فيلم
كه درپايان دو زوج عاشق توسط پسربچه يازده ساله اي آشتي مي كنند.
به هرحال فيلم براي من جذاب بود اگر دوست داشتيد مي توانيد در يك هواي دونفره به سينما برويد و فيلم را تماشا كنيد.
در هواي دونفره ما كه تنها بوديم اما شما حتي در هواي يك نفره، دونفره به سينما برويد.!
چند روز پيش تو روزنامه خوندم كه اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس گفته اند، اگر تلاش هايمان براي افزايش بودجه فرهنگ كشور به نتيجه اي نرسد دست از كارخواهيم كشيد.
با خوندن اين خبردر وهله اول براي خودم و بعد براي هنرمندان حوزه فرهنگ تأسف خوردم چرا كه ما با چه اميدي نماينده انتخاب كرديم و اين ها در مجلس چه كردند.
متأسفانه هيچ يك از اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس البته به غير از لاله افتخاري و فاطمه آليا كاري براي فرهنگ و هنر كشور نكرده اند و من براي تمامي اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس متأسفم.
هنوز هم شعارها و حرف هاي اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس در گوشم است كه مي گفتند مجلس هفتم، فرهنگ كشور را از مظلوميت نجات خواهد داد، پس كجا رفت آن همه حرف و حديث.
فرهنگ كشور هر روز به انتظار كساني است كه بيايد او را از فقر نجات دهد اما هر كسي كه روي صندلي رياست مي نشيند همه چيز را فراموش مي كند حتي فرهنگ صندلي نشستن را چه برسد كه به ياد فرهنگ كشور باشد.
زماني كه براي مصاحبه با موضوع افزايش بودجه حوزه فرهنگ كشور به سراغ تك تك اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس مي رويم اول به نام خدايي مي گويند و حرف هاي قلمبه و سلمبه خودشون رو شروع مي كنند كه ما چه كرديم و چه ها كرديم.
آخه اين هم شد مملكت.
نه براي فرهنگش ارزش قائل هستند و نه براي اهالي فرهنگ.
نمي دونم اما روزي اين اهالي به ظاهر فرهنگ دوست بايد جواب مردم ايران زمين را بدهند چرا كه هيچ قدمي براي فرهنگ كشور برنداشته اند و هنوز در خواب غلفت به سر مي برند.
اگر هم روزي فيلمي همچون سيصد ساخته مي شود راهپيمايي راه مي اندازند و مي گويند انرژي هسته اي حق مسلم ماست اما نمي دانند كه به جاي اين حرف هاي صدمن يه غاز بيايند و بگويند افزايش بودجه فرهنگ حق مسلم ماست.
به اميد روزي كه بودجه فرهنگ كشور افزايش يابد.