
همیشه در زندگی از چند چیز متنفر بودم. بددهنی، تعصب، بدذاتی و دروغ .
از قدیم گفتن که از هر چیزی که بدت می یاد سرت می یاد. حالا شما حسابش رو بکنید که چقدر بد هستش در عرض یک هفته از هر چیزی که تو دنیا بدت می یاد تو سرت خراب بشه.
نمی دونم مطالبم چقدر به گرایشات و موضوعات وبلاگم مربوط می شه اما همه این ها را گفتم تا پرده از برخی ابهامات بردارم.
این روزها به هر کسی که می رسم باید جواب پس بدم که چرا حالم بده. چرا کم می خندم. چرا از شور و حال افتادم. به همین دلیل تصمیم گرفتم که این مطالب رو بنویسم تا دیگه کسی این سوالات رو ازم نپرسه که اصلا حال و حوصله جواب دادن بهشون رو ندارم.
می خوام مدتی سکوت کنم. یک سکوت تاریخی. از فریاد بیزار شدم چون دیگه کسی فریاد من را نمی شنوه.
گاهی اوقات از اطرافیانم تو دنیای خبر بیزار می شم. به خاطر دروغ گفتن هاشون. به خاطر تظاهرای الکی شون.
گاهی اوقات فکر می کنم اون ها رو کی به دنیای خبر راهشون داده و اونقدر ادعا دارن که خودشون رو خبرنگار می دونن.
حالم از این ادعاهاشون به هم می خوره.
خیلی خسته هستم. البته یک هفته ای هستش که به این وضعیت دچار شدم اما اولش فکر کردم طبیعیه اما فکر می کنم از حد طبیعیش دیگه کم کم داره خارج می شه.
به هر حال سعی می کنم مشکلات شخصیم رو قاطی کارم نکنم تا به کارم لطمه ای وارد نشه.
در یک کلام از همه کسانی که تو این مدت تحملم کردن و قراره که تحملم کنن تشکرات لازم را می کنم.
به قول یک نفر که حضرت علی رو قبول نداره اما همیشه تو حرفاش می گه یاعلی!
دلتون آسمونی و نگاهتون پرخنده. یا حق!